من از گزیدن ماری پلید میترسم
ز ریسمان سیاه و سفید میترسم
از آن خزان سیاهی که آرزویم را
شبیه برگ گل از شاخه چید میترسم
چنان به یاس ورق خورده خط افکارم
که از سرودن شعر امید میترسم
من از نهایت شب حرف میزنم طوری
که از نوشتن اسم "شهید" میترسم....
+یادش بخیر یه روزایی انقدر گناه هام کم بود که امید داشتم به شهادت...اما الان... گناه پشت گناه... بدترین عذاب اینه که حتی نتونی آرزوی شهادت کنی...خجالت بکشی حتی به زبون بیاری...چون میدونی درست زندگی نکردی که لایقش بشی...چقدر زندگی در این آخرالزمان سخته... چقدر دلم تنگ شده واسه حرفی از شهید...این اشکا، اشک دلتنگیه... اشک حسرته...اشک خجالته... اشک پشیمونیه...چقدر زندگیم فاصله گرفته از مسیری که قبلا میرفتم...چقدر دلم تنگ شده واسه اون حال معنوی...اون آبرویی که پیش شهدا داشتم... الان چی... از امامم خجالت میکشم...از شهدا خجالت میکشم... از خودم... از خدا...
ربّ انی ظلمت نفسی...فاغفرلی...