آقا سید...

+ چقدر این روزا جات خالیه آقا سید...
خداروشکر که صدای نابت رو برای ما،مردم آخرالزمانی به یادگار گذاشتی...

آرزومه شبیه تو شدن...

+ چقدر این روزا جات خالیه آقا سید...
خداروشکر که صدای نابت رو برای ما،مردم آخرالزمانی به یادگار گذاشتی...

آرزومه شبیه تو شدن...

خبر کوتاه است و مسرّت بخش:
زهرا، رفیق عزیزتر از جانم، پنجشنبه در گلزارشهدا، بله را گفت و مزدوج شد!
امید است که آن دو کبوتر عاشق، تا اوج پرواز کنند...
و زندگی شان سرشار از قلم شتر باشد![]()
9صبح پنجشنبه 23 آبان قرار بود با خواهر شهید توی منزل مادر شهید ملاقات کنیم...
مثل همیشه من و زهرا راهی اون خونه شدیم
5دیقه قبل از رسیدن، روضه ی حضرت زینب(س) گوش دادیم و بعد زنگ در رو زدیم...
پله ها رو که رفتیم بالا مادر و خواهر شهید به اسقبالمون اومدند،
بعد از سلام و احوالپرسی و عذرخواهی از بی معرفتی مون، سریع رفتیم سراغ سوالا...
سوال ها رو از خاطرات کودکی شروع کردم و خیلی با احتیاط میرفتم سمت آخر قصه...
آخه میفهمم دلِ یه خواهر داغ دیده چه جوریه...
یه عمر مامانمو دیدم... بعد از این همه سال هنوز وقتی اسم داداشش میاد، بغضش میگیره و گریه میکنه...
از روزای قبل میدونستم صحبت کردن با خواهر شهید از مصاحبه با مادرش سخت تره...
وقتی داشتم سوالارو مینوشتم خیلی از سوالارو حذف میکردم چون میدونستم طاقتشو نداره...
ولی چاره ای نبود باید بعضی چیزارو میپرسیدم...حتی اگه کلی اشک پشت تک تک واژه ها قایم شده باشه...
از دلتنگی و گلایه ها گفتند... از سختی هایی که توی این سالها کشیدند...
از هدررفتن خون شهدا توی این دوره و زمونه...
و از مردونگی های شهید بهرام امیدیان...
از اونجایی که شهید روحیه شوخ طبعی داشته، خاطرات طنز خواهر و برادری جالبی داشتند...
از لحظه خداحافظی گفتند و امیدی که هنوز هست برای برگشتنش...
خداروشکر گفتگو خوب پیش می رفت تا جایی که...
من مثل اون مجری نیمه پنهان ماه پرسیدم: اگه این در باز بشه و برادرتون بیاد تو، چی بهش میگید؟

دیگه گریه امون نداد...
گفت: هیچی نمیتونم بگم...فکر میکنم از خوشحالی لال بشم...
پرسیدم: امید دارین که برگرده؟
گفت: همیشه...ما تا چند سال خونمون رو عوض نمی کردیم...وقتی هم که توی فلان منطقه خونمون رو فروختیم،تا چند سال به اونی که خونمون رو خریده بود شمارمو داده بودم گفته بودم داداشم شماره و آدرس اینجا رو داره، اگه یه روزی برگشت و رفت سراغ خونمون، شماره و آدرس جدیدمو بده که پیدامون کنه ...من هنوزم فکر میکنم هست...شاید یه روزی بیاد...

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی
عیبــی ندارد خاک هـــم باشی قبــول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است...
من از گزیدن ماری پلید میترسم
ز ریسمان سیاه و سفید میترسم
از آن خزان سیاهی که آرزویم را
شبیه برگ گل از شاخه چید میترسم
چنان به یاس ورق خورده خط افکارم
که از سرودن شعر امید میترسم
من از نهایت شب حرف میزنم طوری
که از نوشتن اسم "شهید" میترسم....
+یادش بخیر یه روزایی انقدر گناه هام کم بود که امید داشتم به شهادت...اما الان... گناه پشت گناه... بدترین عذاب اینه که حتی نتونی آرزوی شهادت کنی...خجالت بکشی حتی به زبون بیاری...چون میدونی درست زندگی نکردی که لایقش بشی...چقدر زندگی در این آخرالزمان سخته... چقدر دلم تنگ شده واسه حرفی از شهید...این اشکا، اشک دلتنگیه... اشک حسرته...اشک خجالته... اشک پشیمونیه...چقدر زندگیم فاصله گرفته از مسیری که قبلا میرفتم...چقدر دلم تنگ شده واسه اون حال معنوی...اون آبرویی که پیش شهدا داشتم... الان چی... از امامم خجالت میکشم...از شهدا خجالت میکشم... از خودم... از خدا...
ربّ انی ظلمت نفسی...فاغفرلی...